تبليغاتX
...رفتنت موج غریبیست که دل می شکند...
...رفتنت موج غریبیست که دل می شکند...

...بی تو و برای تو

 

سلام به همه دوستای عزیزم...

گرچه وبلاگ من ورزشی نیست،

اما مسئله دربی پایتخت از مهمترین های ورزش ایران است...

امروز مثل همیشه شاهد دربی با نتیجه از پیش تعیین شده بودیم!

تراژدی تکراری که همیشه به نمایش در آمده و دیگه همه از این

نتایج تکراری!!! خسته شدیم...

اگر از جنبه بی طرفی هم به این قضیه نگاه کنیم این دیدار به اندازه

کافی واسه مردم قابل پیش بینی شده!

تنها این وسط وقت مردم تلف میشه و با احساسات هواداراشون

بازی شده و میشه...

بازی که مدتهاست جز مساوی نتیجه دیگری حاصل نشده!

با وجودی که طرفدار سر سخت پرسپولیس بودم.هستم و

خواهم بود. اما واقعا به عنوان یه هوادار حتی اگه برفرض محال!

این دربی با باخت تیمم هم همراه بشه برام جذاب تر از مساوی

همیشه تکراری!!! خواهد بود...

گرچه پرسپولیس هیچ وقت بازنده نیس و همیشه سروری

و برتریشو نشون داده...حتی با تیم دوم و سوم خودش!!!

امروز واقعا مشخص شد که هیچ کس به این نتیجه از پیش تعیین

شده راضی نیس و هواداران نارضایتی خودشونو با

شعار: تبانی تبانی نشون دادند

حداقل ميشه به اين دلخوش بود که هيچ تماشاگر متعصبي

به خاطر باخت تيم مورد علاقه اش اشک نريخت!

هرچند که از پيروز شدن تيمش هم به وجد نيامد!!!

کاش آقا زاده های فوتبال ایران می دانستند، در این بُرهه زمانی که

همه دنیا به دنبال فوتبال حرفه ای هستند.

این سیاست های ضد فوتبالی هیچ سودی برای فوتبال ایران نداره

و شخصیت فوتبال ایرانی چیزی فراتر از این هاست...!!!

متاسفم برای همه مردان نا کارآمد و ضد فوتبالیه ایران!!!

 

نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 19:44 توسط مژده| |

سلاااااااااااااااااام به دوستای عزیزم...

با اجازتون من از سفر قندهار برگشتم...

سفر یک ماهه ما دیرتر از روزی که خداحافظی کردم ازتون شروع شد

و خیلی دیر هم تموم شد! یعنی دقیقا از ۱۳ مرداد تا اوایل شهریور!

معذرت میخوام اگه دیر اومدم ...

دلم واستون یه ذره شده بود...

راستی نماز و روزه هاتون قبول...

امشب هم شب احیاست

براتون دعا میکنم و ازتون التماس دعا دارم

" میان سجده سبزت اگر بر خاطرت رد شد خیال من دعایم کن"

انشالا در اولین فرصت بعد از ماه رمضان آپ میکنم

شارژ adsl ام تموم شده و باید منتظر بمونم تا مجددا وصل بشه...

خیلی ماهین همتون...

دوستتون دارم در حد تیم ملی!

التماس دعااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 16:48 توسط مژده| |

سلام به دوستای گلم

دوستای عزیزم اومدم باهاتون خداحافظی کنم

با اجازتون میخوام برم مسافرت و چند مدت نیستم گفتم بیام

بهتون اطلاع بدم و بدون خداحافظی نرم...

دلم براتون تنگ میشه

دوستتون دارم شدید...

خیلی ماهین

تا بعد

خداحافظ همتون

 

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 19:39 توسط مژده| |

 

بازم اومدم با یه آپ دیگه به افتخار یک دوست عزیز که هرروز با اومدنش منو شرمنده میکنه!

همه این سخنان زیبای بزرگان رو به شما و این دوست عزیزم تقدیم میکنم:

 

۱. مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند !

۲. انسانهای باهوش مسائل را حل میکنند ، نوابغ آنها را اثبات میکنند!  " آلبرت انیشتین "

۳. همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند!  "سکار وایلد"

۴. بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ،تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی!   "مارک تواین"

۵. زندگی رو زیاد جدی نگیر ، چون هرگز از اون زنده بیرون نمیری!        " البرت هوبارد"

۶. زندگی لذتبخش است و مرگ آرامش بخش،‌ این میان انتقال رنج آور است!  " آیزاك آسیموف " 

۷. ما ندرتا" در باره آنچه که داریم فکر می کنیم در حالیکه پیوست در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم!   "شو پنهاور"

۸. باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا میکنند!   "فردریش نیچه"

۹. کمربند سلطنت نشان نوکری برای سرزمینم است. نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .  "نادر شاه افشار"

۱۰. بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری .  "گابریل گارسیا مارکز"

۱۱. بیشترین تاثیر افراد خوب زمانی احساس می شود که از میان ما رفته باشند .   "امرسون" 

۱۲. برای اداره کردن خویش از سرت و برای اداره کردن دیگران از قلبت استفاده کن!    "دالای لاما"

۱۳. پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آن است که بعداز هر زمین خوردنی برخیزی !   "مهاتما گاندی"

۱۴. سه قدرت بر جهان حکومت می‌کند: ترس،حرص و حماقت ! "اینشتن"

۱۵. چیزهایی وجود دارند که آنقدر جدی هستند که فقط می توان در موردشان جوک ساخت!   "هایزنبرگ"

* امیدوارم خوشتون اومده باشه و در زندگیتون ازش استفاده کنین...

 

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 2:45 توسط مژده| |

یه تست جالب

ابتدا وارد سایت شوید سپس ماوس را روي مربع قرمز نگه داشته و آن را حركت دهيد.

سعي كنيد مربع قرمز رنگ با ديواره و مستطيل هاي آبي رنگ برخورد نكند.

اگر بتوانيد بيشتر از 30 ثانيه از برخورد جلوگيري كنيد، شما يك نابغه هستيد!

گفته شده خلبانان نيروي هوايي آمريكا تا 50 ثانیه مي توانند ادامه بدهند
.

تست تمرکز

دقت داشته باشین که نشانگر موس باید همزمان و با همان سرعت بروی شکل مربع قرمز

حرکت کند نه زودتر!

دوستان لطفا بعد از انجام این تست تو نظرات صادقانه بگین که چه امتیازی گرفتین؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 13:14 توسط مژده| |

بابا یکی بیاد وب منو آپ کنه!!!!

خودم دارم خجالت میکشم به خدا....

میام نت اما انگار نه انگار...

فقط یه خبر به همه بروبچ...

اگه امام رضا بطلبه قراره با هم بریم مشهد تورو خدا دعا کنین ...

دلم شدید هوای حرم امام رضا کرده...

بازم میام در چند و چوی اتفاقات بعدی قرارتون میدم...

فعلا شماااااااااا برین واسه ما دعا کنین...

خواهش

التماس

تمنا

.

.

.

 

نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 21:19 توسط مژده| |

 

سلام به همه دوستای گلم...

از همتون معذرت میخوام که این مدت نتونستم و نیومدم آپ کنم

و به وبلاگ های زیباتون نظر بدم...

(البته به همه سر میزدم و هر وبلاگی که به روز میشد حتما حتما

میخوندم اما فرصت نظر دادن نداشتم...)

امیدوارم که به بزرگیه خودتون ببخشین منو...

راستش این مدت هر بار که میومدم آپ کنم نمیدونم چرا نمیتونستم

بنویسم...! هر بار که چشمم به حرفای گذشته توی وبلاگ می افته

نا خودآگاه یه حس خیلی بد بهم دست میده...!

الان که اوضاع اونجوری شده که میخواستم،دیگه نمیخوام به گذشته

و اون اتفاقات تلخ فکر کنم...

بارها تصمیم گرفتم که پستای قبلیمو حذف کنم ،تا دیگه اون خاطرات

برام زنده نشه...اما هنوز نتونستم این کارو کنم...

در حال حاضر اوضاع روحی جفتمون خوبه...

همین که با همیم یه دنیا ارزش داره واسم...

به گذشته که فکر میکنم میبینم آدما گاهی اوقات چه تصمیماتی

میگیرن که کاملا بر خلاف میل باطنیشونه و فقط خودشونو اذیت

میکنن اما بعدها که بهش فکر میکنن میبینن این وسط فقط

اعصاب خودشونو ریختن بهم...!

اتفاقی که میتونست با یه صحبت درست بشه داشتیم

با همه کار، الا صحبت کردن مستقیم بدتر خرابش میکردیم...!

امیدوارم که اوضاع همیشه اینجوری پیش بره و دیگه باعث نشیم

با کارامون همدیگرو برنجونیم...یا از هم فراری باشیم...!

دوستای گلم از این به بعد این وبلاگ رو با یه سبک و سیاق

دیگه آپ میکنم...

امیدوارم مثل همیشه خواننده وبلاگم باشین...

خیلی دوستتون دارم...

خیلی ماهین...

 

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 19:36 توسط مژده| |

 

سلام به همه دوستای مهربون و با معرفت خودم...

سال نوی همه تون مبارک...

ایشالا که سال خوبی تحویل گرفته باشین!!!

ایشالا که به نیت سال گاو، سال پر برکتی داشته باشین...!

ایشالا همه تو این سال به همه اون چیزای که میخوان برسن...

برای تک تکتون آرزوی بهترین ها و خوب ترین ها رو دارم...

برای عزیز خودم هم آرزوی موفقیت در کنکور کارشناسی میکنم...

"از صمیم قلبم بهش میگم: آرزوم اینه که به همه آرزوهات برسی"

بالاخره تعطیلات تموم شد و منم برگشتم...

البته فکر کنم خیلی خیلی دیر برگشتم

شایدم آخرین نفری هستم که اومدم.....آره؟!!!

شرمنده دیگه چیکار کنیم وقتی دیار یار بطلبه کیه که بگه نه؟!!!

اونم دوبار تو تعطیلات...!!!

جاتون خیلی خالی بود...

تعطیلات خوش گذشت...گرچه با حضور بعضیا به سختی میگذشت

اما همه سعی ام بر این بود که تحمل کنم و به خودم سخت نگیرم

هرچی بود گذشت...

امیدوارم سال دیگه یه جوری بشه که دیگه نخوام از صبح تا شب

یه سری آدما رو تو تعطیلات مدام تحمل کنم...!!! بگین ایشالا

راستی از همه کسایی که این مدت لطف کردن و تنهام نذاشتن

تشکر میکنم

خیلی ماهین همتون

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 20:10 توسط مژده| |

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

و  ندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقت به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم ،مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو،من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم دز حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم  امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد عشقش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم...

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 19:25 توسط مژده| |

 

خاطرم نیست

تو از بارانی یا که از نسل نسیمی

هرچه هستی

گذرا نیست هوایت ، یادت...

گذرا نیست هوایت.یادت...

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 19:22 توسط مژده| |

 

یه روز، یه جایی، یکی که خیلی از روزگار و آدماش دلگیر بود

و تاب تحمل هیچی رو نداشت و دلش پر بود از همه بهم گفت:

" کاش آدم میتونست هر از چند گاهی مغزشو در بیاره،بشوره،

و دوباره بذاره سر جاش...!"

یادمه اون لحظه به جای اینکه درکش کنم که چرا این حرف رو میزنه

و چی تو درونش میگذره که اینجوری عذابش میده و این حرف

رو میزنه، تو دلم بهش خندیدم و گفتم:همینه دیگه آدمی که

خوشی بزنه زیر دلش معلومه که باید این حرفارو بزنه...!

آخه تورو چه به این قرطی بازیا!

اما الان اتفاقی یاد این حرفش افتادم،

و نمی دونم چرا به دلم نشست که بیام اینجا بنویسم...!

شاید چون خیلی دلم گرفته از خیلی ها!

شاید چون دنیا بدجوری رسم بی وفایی رو پیش گرفته!

شاید چون اونی که باید پیشم باشه نیس!

شاید چون نمیتونم اونجوری که تو میخوایی باشم...

شاید چون بدجوری دلتنگتم...

.

.

.

بهت قول دادم دیگه دلتنگی نکنم،دیگه خودمو عذاب ندم...

اما دلم باهام راه نمیاد،هر کاری میکنم که راهشو عوض کنم

اما انگار نا انگار...!

البته بی انصافیه که نگم،

تا جایی باهام راه اومده که تونستم یکی از اون sms هارو پاک کنم!

شاید واسه تو هیچی باشه اما همینم واسه من خیلیه...!

تازه خیلی وقته که دیگه نمیرم سراغشون!

واقعا تمرین خوبی یادم دادی...

از بحث خارج نشیم...

میخوام اگه بشه مغزمو در بیارم بشورم و بزارم سر جاش!

این یعنی همون حرف و خواسته تو! درسته؟!

میبینی من چه حرف گوش کن هستم...

امیدوارم اینقدر شستشوی مغزم درست باشه که تو...

 

 

* اینجا داره بارون میاد هوای دلم هم بارونیه فقط به خاطر دوریت...

* دیروز خیلی دلم گرفته بود تنهایی با ماشین زدم بیرون،

تو راه به این فکر میکردم که اگه تو اینجا بودی حتما باهم میگشتیم

اما...! امان از درد دوری!

* راستی امروز بهت گفتم دیگه این وبلاگ رو یه مدت آپ نمیکنم

آخه وبلاگ جدید ساختم اما هر کاری میکنم نمیتونم از اینجا و آدماش

دل بکنم،حیفم میاد دوستای با معرفتمو کنار بذارم...

پس حرفمو فراموش کن...اینجا سر جاش...اونجا هم سر جاش!

* راستی حالا دیگه میخوای با ایرانسل اذیتم کنی؟

من اگه تورو نشناسم که باید برم بمیرم! همون لحظه دقیقا تو

فکرت بودم و میخواستم بیام بهت زنگ بزنم که اس ام اس دادی!

چه حلال زاده ای!

 

نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 1:18 توسط مژده| |

 

روز تولد تو میلاد عشق پاکه...

برای شکر این روز پیشونی ام به خاکه...

  

عزیز دلم...!

به نیت تولدت خدای مسافران زمستونی و 5 اسفند رو سجده

میکنم و لمس بودنتو ،شمع روکه سمبل ترین عاشق دنیاست

قربانی نسیم شادیهات میکنم...

گل من! لمس بودنت مبارک...

تولدت مبارک...

نمی دونی چقدر خوشحالم که تولدت رو با یه تولد دوباره!

جشن میگیرم، با وجود فرسنگها فاصله حس بودنت رو با

ذره ذره وجودم احساس میکنم...

چه خوب میشد اگه میشد به بهونه تولدت در کنار هم باشیم

و این روز رو با هم جشن میگرفتیم اما امیدوارم هر جا که هستی

با هر کی هستی همه جوره بهت خوش بگذره...

نیاز به گفتنش نیست که به اندازه هر چی دلتنگیه دلتنگت شدم و

دلم گرفت...

بگذریم...

  تولدت مبارک...

می دونستی با اومدنت چه منتی به سر 5 اسفند گذاشتی؟!

در بهترین روز زندگیت برات آرزوی بهترین ها و خوب ترین ها رو دارم

بزرگ ترین آرزوم اینه که کوچیک ترین آرروت باشم...!

هدیه تولدت هم بجز اونی که پیشاپیش گرفتی اون پایینه

برو برش دار!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

   قلبم نثار تو...

مواظبش باش...!

نه به خاطر اینکه قلب منه!

به این خاطر که تو توشی...

پس مواظب خودت باش!

 

* همونجوری که صبح هم برات توضیح دادم ،دیشب آپ مفصلی

داشتم اما تا خواستم ثبت کنم همش پرید!!!

اینقدر اعصابم خرد شد که حد نداشت.اما خواست خدا بود!

* میدونم اصلا جالب آپ نکردم اما چه میشه کرد شانس نداشتم

دیشب آپ بشه ... به بزرگواریه خودت ببخش

* راستی قراره غروبی برم عکس هایی که این سری با هم گرفتیم

رو چاپ کنم...

* عکسی رو که تو فضای باز گرفتیم.چهره تورو زوم کردم میخوام

اونو هم چاپ کنم...البته با اجازه قبلی...!

 

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 17:54 توسط مژده| |

 

قبل از هر چیز:

عزیزدل خودم تنها، مرسی که اجازه دادی بیام آپ کنم!

 

سلام

دقیقا یک ماه از رفتنم گذشت که باز برگشتم اما اینبار با کلی تغییر

و یه دنیا روحیه مضاعف!

شاید ندونین چرا رفتم؟!حتی اونی که باید میدونست هم ندونست

چرا رفتم؟!

دوس ندارم بازم به گذشته و اون اتفاقات برگردم اما خیلی خلاصه

بگم که از روز اولی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم با یه هدف

شروع کردم اما یه سری اتفاقات باعث میشد که مسیر من عوض

بشه و به اونجایی که نمیخواستم برسه میرسید!!!

دوس ندارم این موضوع رو خیلی واضح بنویسم فقط تا این حد

بدونین که خواسته قلبیه من چیزی غیر از اون اتفاقات بود...

تو این یک ماه یا شاید بهتر بگم تو این دو هفته خیلی چیزا تغییر

کرد و این باعث شد که من الان مصمم بشم واسه شروعی دوباره!

.

.

.

دقیقا بعد از 10 ماه کسی رو که خیلی وقت بود دلتنگش بودم

و دوریش عذابم میداد رو دیدم...!

جفتمون لحظه اول جا خوردیم!

اما این حقیقت داشت که ما در کنار هم بودیم! و روبروی هم!

خدایااااااااااااااااا چه روز قشنگی بود!حتی با وجود همه اتفاقات خوب

و بدش! که حتی همون بدهاش هم الان واسه من ارزشمند شده!

گرچه همون لحظه خیلی سخت گذشت!!!

دوس دارم لحظه لحظه اونروز رو به تصویر بکشم تا هیچ وقت

از ذهنم پاک نشه...گرچه پاک شدنی هم نیس!!!

میخوام فقط از تو بنویسم اما بی انصافیه که قبلش از کسایی

که تو تموم این مدتی که تو نبودی،باهام بودن ننویسم

پس به اجازت اول میخوام از اونا تشکر کنم،تو هم باهام موافقی؟

 

یه تشکر میکنم از الهه عزیزممممممم که خیلی اذیتش کردم

امیدوارم منو ببخشه  

و ندای دوست داشتنی که خیلی بهم لطف داشت

"اینو بدونین که هیچ وقت مهربونیتونو فراموش نمیکنم...

خیلی دوستون دارم...خیلی ماهین..."

 

و اما دوستای وبلاگ نویس:

ممنون که لطف داشتین و در نبودم هم باهام بودین...

از همتون ممنونم که خواسته بودین برگردم

دوست دارم از تک تکتون به خاطر اینکه تنهام نذاشتین تشکر کنم

امیدوارم کسی از قلم نیفته...

آزاده عزیز:  خیلی از رفتنت ناراحت شدم امیدوارم هرچی زودتر

برگردی و ادامه بدی چون به حرفات عادت کردم،

هرجا هستی مواظب خودت باش

علیرضا خان: مرسی که همیشه بهم لطف داری و همیشه با

صحبتات به ادامه دادن دلگرمم میکنی...یه دنیا ممنون

هانی دوست داشتنی: با وجودی که وبلاگ خودمو آپ نمی کردم اما

به وبلاگ زیبات سر میزدم و حرفاتو میخوندم...انشالا که هرچی

صلاحته پیش میاد...ممنون که سر زدی

غزل عزیزم: خیلی خوشحالم که عاقلانه ترین تصمیم رو

گرفتی...امیدوارم با....به بهترین لحظه های زندگیت برسی...

خیلی دوستت دارم گلم

داداشی: خیلی با معرفتی.هر کاری از دستم بر بیاد کوتاهی نمیکنم.

نظر لطفته که میگی خوب مینویسم...

از قدیم گفتن "از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند"! 

اگه حرفای من به دلت میشینه به این خاطره که همش حرف دلمه

و اغراقی توش نیس...بازم لطف داری

شیوا جونم: خیلی خوشحال شدم که شنیدم عروسیتون نزدیکه

و در تدارک ازدواجتونین...مرسی که در نبودم هم تنهام نذاشتی

و ازم خواسته بودی برگردم. خداییش این مدت همیشه به وبلاگتون

سر میزدم.یه جورایی عادت کردم بیام، آخه خیلی خوب مینویسین

محمد امین: از لطفت و از محبتات ممنونم...مرسی که اومدی پیشم

و ازم خواستی برگردم...

رضا بردسیری: باعث افتخار منه که شما به وبلاگ من سر میزنین...

هیچ وقت فراموش نمیکنم که نظرات شما از اولین روزهای

وبلاگ نویسیم منو دلگرم کرد به ادامه دادن...

حرفها و نظراتتون با وجود کوتاه بودنش خیلی برام ارزشمنده

امید خان: گرچه وبلاگ من هیچ وقت به پای وبلاگ پر محتوای شما

نمیرسه اما همین که میتونم به وبلاگتون سر بزنم و از صحبتاتون

استفاده کنم واسم خیلی ارزشمنده...مرسی که میایین و حرفامو

میخونین...

آقا جلال: شما هم لطف دارین...مرسی از محبتتون...مرسی که

خواستین برگردم...

محمد جواد عزیز: خداییش این مدت یکی دوبار اومدم به وبلاگت سر

زدم...مرسی از لطفت...

red heart عزیز:  یکی از با معرفت ترین کسانی که همیشه تو

وبلاگم حضور مداوم داشته شما بودین.ممنون از اینهمه لطف

و محبت

علی پرسپولیسی: گرچه...اما فکر میکنم تنها دلیل همه گذشتهام

پرسپولیس بوده و هست...ممنون از کمک هایی که نکردی!!!

بزرگ فکر کن تا به اوج برسی...اینو یادت باشه تنها چیزی که از آدما

تو ذهن همه میمونه رفتار و کردارشونه...!

فرهاد خان:  نظرت خیلی برام ارزش داشت چون تجربه خودتو در

اختیارم گذاشته بودی...این جملتو خیلی می پسندم:

"کاه بودن ننگ است کوه می باید بود" 

علی شیخ کاظمی: یکی از با مرام های وبلاگم شما بودی که تنهام

نذاشتی...مرسی از حضور پر رنگت...

مها جر تنها: خیلی خوشحالم که گفتین وبلاگم به شما غرور داده

و غرور ترک خوردتونو سامون داده...نظراتت سنگین و ارزشمنده...

از نیمای عزیز...آقا مرتضی...مهتاب گل..فرناز عزیزم...سایه جونم..

محسن عزیز...آقا رضا...سحر نازنین...دانیال گل...رضا خان ف.م...

انوشا خانم...لیلی عزیز...متین خان...و این منم...احسان گل...

فردینا جان...سجاد عزیز...مریم عزیز...سولماز جان...سیفتال...

گیلی جون..سایه مجنون..آوای مهربون..نسترن جان..و فانی عزیز

و

.

.

.

هم ممنونم

از همه کسایی هم که ممکنه از قلم افتاده باشن عذر خواهی و

صمیمانه تشکر میکنم...

تک تکنون واسم عزیز و دوست داشتنی هستین...

به امید اینکه همواره در کنارم باشین و با بودنتون دلگرم تر از قبل

ادامه بدم...

.

.

.

الان ساعت ۴ صبح هستش که جنابعالی داری میس میدی به

گوشیم... چه حلال زاده هستی! فکر کردم خواب باشی

اما انگار بدجوری "دل به دل راه داره...!"

بازم دلم برات تنگ شد لعنتی!

امان از درد دوری...

قرار بود امشب یه آپ مفصل داشته باشم اما از اونجایی که یه خرده

از دستت دلگیرم امشب رو بی خیال میشم تا جریمه بشی!

میدونی از دستت دلخورما اما با اس ام اس،شکلک فرستادنت

داری... یکی طلبت.

پس آپ من نیمه تموم میمونه واسه فردا...

تا جریمه بشی!

عزیز دلم دلم هواتو کرده...  با وجودی که بهت قول دادم که...

اما دست خودم نیس...

مواظب خودت باش تا فردا...

دوستت دارم

تا نداره...

.

.

. 

نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 4:18 توسط مژده| |

 

 اتفاقی که امروز واسم افتاد منو مصمم کرد که دیگه هیچ وقت آپ نکنم

 و قید وبلاگ نویسی رو واسه همیشه بزنم...

 میدونم خیلی سخته اما شخصیتم برام از همه چیز مهمتر شده!!!

 (در حال حاضر...)

 الان اینقدر داغونم که نمیتونم حتی واسه اخرین بار یه آپ درست و

حسابی داشته باشم

 اینو هم میدونم که دلم طاقت نمیاره...

 امیدوارم اینقدر...... که بشه بیام آپ کنم...!!!

 مرا یارای بودن نیست...تو یاری کن مرا ای یار!

 فعلا از همه دوستان خداحافظی میکنم...

 به امید اینکه بازم بیام و ادامه بدم...

 از همتون میخوام که واسم دعا کنین...

 دلم واستون خیلی تنگ میشه

 خیلی دوستتون دارم...

 

نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 1:42 توسط مژده| |

 غوغای بارون...

سلام بهونه من!...

امشب بارون داره غوغایی به پا میکنه و منو دلتنگ تر...!

نمی دونم چرا امشب شدیدا یاد همون دوشنبه خاطره انگیز افتادم،

یاد اون از خودگذشتگی هات...!

با یاد آوریش داغ دلم تازه شد!

چه خوب اون موقع ها با کوچیک ترین بهونه به هم ثابت می کردیم

که دیوونه همیم اما الان ....

با بزرگ ترین بهونه هم نمیتونیم....

چه روزگار بدی شده...!

من شدم مایه عذاب تو! دل تو هم شده یه تیکه سنگ!

امشب پا به پای بارون دارم میبارم...

کاشکی الان اینجا بودی...

خیلی وقته که دیگه دلم باهام راه نمیاد...

دارم از دوریت میمیرم...

کاشکی میشد بشه!

دلم پر از حرفای نگفته است حرفایی که مطمئنم اگه ببینمت

هم نمیتونم بهت بگم...

یادته آخرین باری که همدیگرو دیدیم جفتمون به وضوح میلرزیدیم

و حتی سلام کردن هم برامون سخت شده بود...؟!

حتی...!

کم کم داشت جلو مریم ها آبرومون میرفت...

یعنی میشه بازم...؟!

خداااااااااااااااااااااایا چرا امشب اینجوری شدم؟

همه خاطرات خوب با هم بودن داره مث یه فیلم از جلو چشام

رد میشه...

خداااااااااااااااااایا میخوایی داغون ترم کنی؟!

می خوایی دیوونه تر شم؟!

یاد آخرین بارونی که با هم بودیم بخیر...

چه بی مقدمه بارون زد...!

اما نه تو مقدمشو فراهم کردی...!

یادته چیرو داشتم واست زمزمه میکردم؟مطمئنم یادت نیس...

"دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده..."

یادته...؟

با همه وجود داشتی گوش میدادی...

کنار پنجره اتاقت بودیم که یهو بارون غافلگیرمون کرد...!

و تو...

باورش برام سخته که تو الان به هیچ کدوم از اینا حتی فکر نکنی...

آخه مگه میشه؟.....عزیز من....نفسم....همه اینارو....محاله...

نه باور نمی کنم....!

احساس میکنم الان اونجا هم داره بارون میزنه و تو....

خدایااااااااا....اشتباه نمیکنم...؟ 

گاهی وقتا خوش خیالی هم خودش عالمی داره...!

.

.

.

انگار بارون تموم شد و منم تمومش میکنم....

آخه امشب به نیت بارون اومدم حرفامو برات نوشتم...

خدایااااااااااااااااااااااا شکرت که امشب تنهام نذاشتی...

شکرت که اینقدر مهربونی...

و اما تو...!

بازم میگم...

اگر دل سپردن به تو یک خطاست

به تکرار باران خطا میکنم.................!

دوستت دارم به همون اندازه که تو دوستم نداری...!

مواظب عزیز من باش تا آینده ای نه چندان دور!!!

                                                                                                  

نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 2:9 توسط مژده| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

شمارنده امار وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس